وانیا، هدیه با شکوه خداوند
وانیا، هدیه با شکوه خداوند
تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : مرتبه

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

به وبلاگ دختر گلم وانیا جون خوش اومدید.



موضوع :
تاريخ : شنبه 7 مرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 12 مرتبه
سلام دوستان گلم، چه می کنید با گرمای شدیدتابستون؟ اینجا که واقعااا هوا وحشتناک گرم... الهی دلتون شاد و لحظه هاتون خوش.
روز دختر یعنی ۱۳۹۶/۵/۳ رفتیم و نازنین زهرا رو برداشتیم و با هم رفتیم سرزمین عجایب و بعدش هم شام رو پیتزا خوری کردیم. البته روزقبلش کادو روز دختر رو خریده بودیم که واسه من ی جعبه جواهرات چوبی، ی قلک شکل چمدون و ی شلوار خریدیم وواسه نازنین زهرا هم ی چراغ خواب حلزونی، ی گوی موزیکال گردون و ی شلوار...
حسابی بهمون خوش گذشت. جای همگی خالی.















موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 17 مرتبه
امسال عید بانک آینده ی دفترچه نوروزی به مشتریهاشون دادن، که ی سری تکالیف و سرگرمی و مسابقه داشت. منم مسابقه انشا نویسی با نقاشی مرتبط با اون شرکت کردم. موضوع انشاله این بود که میخواهید چکاره شوید؟
خلاااصه بعد از اعلام اسامی برندگان از سرپرستی- تهران، بنده برنده شده بودم و کلی مایه خوشحالی و مسرت مامان و بابام شدم.
شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶ مراسم اهدا جوایز بود، البته البته جایزه ها ماه قبل تهران ی مراسم برگزار کردن که ما نتونستیم بریم و فرستادن برامون. دیگه اینجا مراسم برگزار شد.
و من جایزه خودمو تحویل گرفتم.







موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 6 مرتبه
سلام
چه سوت و کور شده دنیای وبلاگ نویسی... اما ما هنوز هم خاطراتمون رو اینجا ثبت می کنیم.
هفته پیش عمو امیر اومد کرمانشاه، جمعه ۱۳۹۶/۴/۲۴ با خانواده عمو امیر رفتیم بیستون که حسابی خوش گذشت، جای همگی خالی...







موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 14 تير 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 8 مرتبه
پنجشنبه ۱۳۹۶/۴/۸ با هانی جون و هودین رفتیم کسری مال... خیلی بهمون خوش گذشت و با هودین کلی بازی کردیم...









موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 14 تير 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 9 مرتبه
سلام سلام دوستای گلم...
این ربات تلگرام واقعاااا محشره و کار رو برامون راحت کرده،البته فعلا بهش عادت نکردیم ویادمون میره که همچین چیزی هم هست
جووونم براتون بگه تعطیلات عیدفطر رو با مادرجون و بابایی و خاله لیلا راهی خونه خاله جون شدیم و همه باهم رفتیم باغ... خیلیییی خوش گذشت.
موقع برگشتن گندمزار هم رفتیم.

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 9 مرتبه
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﻥ ...
ﮐﺴﯽ چه ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ،ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﻧﮕﺎﻫﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ!
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﻬﺎﯾﻤﺎﻥ،
ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ!
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ...



ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ:
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺷﺪﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ!
ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺍﯾﻢ، ﻃﻠﺐ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ!
ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﺍﯼ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺨﺸﺸﻬﺎ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ در این شب عزیز ﻣﻘﺪﺭ کن!!
التماس دعا

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 9 مرتبه

سلام سلام به همگی... ازطرف مدرسه دخترجانم پیام دادن که سی دی جشن شکوفه ها تااااا جشن پایانی مدرسه آماده شده. دیروز با وانیاجونم رفتیم مدرسه شون واسه گرفتن سی دی. موقع بیرون اومدن مدرسه خانوم خانومها گفت چندتا عکس از من بگیر
بنده هم اطاعت امر فرمودم،..
 

 

 

 

 


اینجا هم دیدیم که عکس بچه های پیش دبستانی رو مثل ی گلدون درست کردن و گذاشتن توی بوفه مدرسه، که سریع ی عکس هم از اون گرفتیم.

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 16 مرتبه

انگار دلم میخواد خاطرات جامانده دخترکم رو بنویسم. این ربات تلگرام خیلییی کار رو راحت کرده برام...
جمعه قبل از شروع ماه رمضان یعنی ۵ خرداد صبحش با دوستان دوره کارشناسی رفتیم صبحانه بیرون، بعدش که برگشتم صبحانه وانیا جون و پدرش رو آماده کردم و راهی روانسر شدیم...
روز خوبی بود و کلی انرژی جمع شد واسه ماه رمضان

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 16 مرتبه
دخترجانم برای خودش خانومی شده، روزی هزاربار خدا رو شکر می کنم بابت این هدیه باشکوه.
پیش دبستانی تمام شده و دخترک من خوندن ونوشتن رو کامل یادگرفته، البته قبل ازرفتن به پیش دبستانی استارت زده بود و بلد بود اما ماشاله الان دیگه روان و مرتب کتاب میخونه.






دخترناز مامان، الهی قربون قد و بالات برم، انشاله همیشه موفق و سلامت باشی..

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 بهمن 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 46 مرتبه

شش سال پيش كه من بيست‌ونه ساله بودم، در روز 18دیماه ساعت 10:16 دقیقه صبح خداوند به من معجزه اى داد كه با بودنش زنده بمانم و نفسم باشد.امسال تولد دخترکم بخاطر شروع امتحانات مامانش با یک هفته تاخیر توی سرزمین عجایب برگزار شد. قربون دخترم برم از 14 دی ماه شمارش معکوس واسه تولدش داشت اما با این حال اون یک هفته رو صبوری به خرج داد.

اي كاش همه مادران ديروز و امروز و فردا از اين نعمت بهره‌مند باشند.

مامان نوشت:دخترکم هیجدهم دی ماه، سالروز میلاد تو بود و من هنوز همچون تمام سالهای گذشته در حیرتم از داشتنت .در کنار تمام داشته هایم ، تنها تو ، دلیل کافی خوشبختی منی.

 شیرین من ! نمی دانم به چه زبانی، بابت تمام آنچه که با شکفتنت به من هدیه کردی سپاسگزار باشم . چشمها، گوشها، زبان و قلبی را که پیش از تو داشته ام، نه به یاد می اورم و نه می خواهم . با تو دوباره زاده شدم . تو به آن قالب گذشته من، روح بخشیدی . همین روحی که دیگران به خاطرش مرا "مادر " خطاب می کنند . 



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من وانیا هستم به معنی هدیه با شکوه خداوند... 1389/10/18 در بیمارستان بیستون کرمانشاه ساعت 10:16 دقیقه بدینا اومدم و ماه آسمون زندگی مامان و بابام شدم. من خیلی باهوشم، قراره خیلی درس خون، با ایمان و سختگوش باشم که باعث افتخار همه خصوصا مامان و بابا، شهر و کشورم باشم آدرس وبلاگ قبلی من که بخاطر مشکلات بلاگفا به اینجا مهاجرت کردیم: vaniajoonam.blog.com

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 80 نفر
بازديدهاي ديروز : 15 نفر
بازدید هفته قبل : 219 نفر
كل بازديدها : 59421 نفر
امکانات جانبی