وانیا، هدیه با شکوه خداوند
X
وانیا، هدیه با شکوه خداوند
تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : مرتبه

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

به وبلاگ دختر گلم وانیا جون خوش اومدید.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 5 مرتبه
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﻥ ...
ﮐﺴﯽ چه ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ،ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﻧﮕﺎﻫﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ!
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﻬﺎﯾﻤﺎﻥ،
ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ!
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ...



ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ:
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺷﺪﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ!
ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺍﯾﻢ، ﻃﻠﺐ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ!
ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﺍﯼ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺨﺸﺸﻬﺎ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ در این شب عزیز ﻣﻘﺪﺭ کن!!
التماس دعا

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 5 مرتبه

سلام سلام به همگی... ازطرف مدرسه دخترجانم پیام دادن که سی دی جشن شکوفه ها تااااا جشن پایانی مدرسه آماده شده. دیروز با وانیاجونم رفتیم مدرسه شون واسه گرفتن سی دی. موقع بیرون اومدن مدرسه خانوم خانومها گفت چندتا عکس از من بگیر
بنده هم اطاعت امر فرمودم،..
 

 

 

 

 


اینجا هم دیدیم که عکس بچه های پیش دبستانی رو مثل ی گلدون درست کردن و گذاشتن توی بوفه مدرسه، که سریع ی عکس هم از اون گرفتیم.

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 9 مرتبه

انگار دلم میخواد خاطرات جامانده دخترکم رو بنویسم. این ربات تلگرام خیلییی کار رو راحت کرده برام...
جمعه قبل از شروع ماه رمضان یعنی ۵ خرداد صبحش با دوستان دوره کارشناسی رفتیم صبحانه بیرون، بعدش که برگشتم صبحانه وانیا جون و پدرش رو آماده کردم و راهی روانسر شدیم...
روز خوبی بود و کلی انرژی جمع شد واسه ماه رمضان

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 13 مرتبه
دخترجانم برای خودش خانومی شده، روزی هزاربار خدا رو شکر می کنم بابت این هدیه باشکوه.
پیش دبستانی تمام شده و دخترک من خوندن ونوشتن رو کامل یادگرفته، البته قبل ازرفتن به پیش دبستانی استارت زده بود و بلد بود اما ماشاله الان دیگه روان و مرتب کتاب میخونه.






دخترناز مامان، الهی قربون قد و بالات برم، انشاله همیشه موفق و سلامت باشی..

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 بهمن 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 41 مرتبه

شش سال پيش كه من بيست‌ونه ساله بودم، در روز 18دیماه ساعت 10:16 دقیقه صبح خداوند به من معجزه اى داد كه با بودنش زنده بمانم و نفسم باشد.امسال تولد دخترکم بخاطر شروع امتحانات مامانش با یک هفته تاخیر توی سرزمین عجایب برگزار شد. قربون دخترم برم از 14 دی ماه شمارش معکوس واسه تولدش داشت اما با این حال اون یک هفته رو صبوری به خرج داد.

اي كاش همه مادران ديروز و امروز و فردا از اين نعمت بهره‌مند باشند.

مامان نوشت:دخترکم هیجدهم دی ماه، سالروز میلاد تو بود و من هنوز همچون تمام سالهای گذشته در حیرتم از داشتنت .در کنار تمام داشته هایم ، تنها تو ، دلیل کافی خوشبختی منی.

 شیرین من ! نمی دانم به چه زبانی، بابت تمام آنچه که با شکفتنت به من هدیه کردی سپاسگزار باشم . چشمها، گوشها، زبان و قلبی را که پیش از تو داشته ام، نه به یاد می اورم و نه می خواهم . با تو دوباره زاده شدم . تو به آن قالب گذشته من، روح بخشیدی . همین روحی که دیگران به خاطرش مرا "مادر " خطاب می کنند . 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 7 مرتبه

تو این مدت که نبودیم ی مسافرت چند روزه داشتیم به سمت تبریز و اردبیل...

دخترکم امسال پپیش دبستانی میره. تقریبا خریدهاش تموم شده و لباس فرمش رو هم تحویل گرفتیم...

خوشحالم دخترک مامان، نفس من وقتی می بینم با اینکه هنوز مدرسه نرفتی به خوبی می تونی حروف الفبا رو بخونی و با چسبوندن اونها به هم خیلی از کلمات رو هم بخونی.

روزی که رفته بودیم واسه تحویل لباس فرم تابلو توقف ممنوع رو خوند.. کلی ذوق زده شدم..

خدایا خدای مهربونم خودت مراقب دخترکم باش... خوایا ودت دستاشو بگیر و پله های ترقی رو همراهیش کن.. خدای خوبم هیچوقت تنهاش نذار...

روز 31 شهریور جشن شکوفه ها بود. صبح زود نفس مامان از خواب بیدار شد و مدام می گفت مامان ی باید بریم؟ دیر نشه؟ مراسم ساعت 8/30 شروع می شد... ما با خاله توران دوست بنده قرار گذاشتیم با هم بریم چون کیانا هم پیش وانیاست...

ساعت 8 از خونه بیرون رفتیم ام اااای واااای من روز ارتش و مانور بود و خیابون کلللیییی ترافیک..خلاصه با 5 دقیقه تاخیر رسیدیم سر قرار و بدو بدو راهی مدرسه شدیم....

مراسم عااالی و همه چیز مرتب بود. کلییی ذوق کردم واسه نفسم وقتی توی صف ایستاده بود و ذوق رو توی چشماش می دیدم...

خدایا پناه دخترکم باش و تنهاش نذار... خدای من مراقب دخترکم باش....

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 285 مرتبه

سلام سلام خوبید؟

جونم براتون بگه ما هفته گذشته 25 اردیبهشت تهران عروسی پسر دایی بنده دعوت داشتیم. جمعه 24 صبح زود همراه باباعلی، وانیا، مامان، بابا و داداشم راه افتادیم به سمت تهران. به همدان که رسیدیم تصمیم گرفتیم بریم خونه پسر عموی پدر بنده... رفتیم انجا تا ساعت 4 موندگار شدیم. بقیه برادرها هم به ترتیب اومدن واسه دیدن پدرم و خانواده..

شب رسیدیم تهران رفتیم خونه خاله ام که حساااابی خوش گذشت... روز 25 ام هم ساعت 7 عصر رفتیم به سمت باغ عروسی... خیلی خوش گذشت مخصوصا که وانیا خانوم با مبین کلییی آتیش سوزوند و بازی کرد..



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 446 مرتبه

جمعه 2 اردیبهشت با دوست مامانم خاله توران رفتیم واسه جوانرود و جنگلهای اونجا اتراق کردیم تا عصر..

ناهار رو هم باباعلی واسمون کباب درست کرد...

پ.ن 2: هوووورررررا عکسهای عیدمون آپلود شد....  واسه دیدنشون برید دو پست قبل تر....



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 12 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 319 مرتبه

میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.....باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی ، گم کرد.
+"عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش..
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد ، عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری ، گاهی از خوشی هایت ، گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت..
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد:
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است..
برای بعضی ها هم بدست آوردن...اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند..
گاهی موهایشان را، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد..
گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند..
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند
دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند "...
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :
+"گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود !!تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند ، عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد..
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"..
لبخندی زدم ، از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...عاشقی چقدر به من نمی آمد ، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود ...خیلی زود


پ.ن: نمیشه عکسها رو لود کنم.... چرا؟؟؟؟؟ ااااههههه... گفتم حداقل ی متن قشنگ بذارم واسه دخترکم

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 28 فروردين 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 404 مرتبه

سلااام دوستهای گلم... خوبید؟

وااای این عکسهای ما آپلود نمیشه... کلی از عید گذشته و ما هنوز نتونستیم عکسها رو لود کنیم...

از دست نت کلافه ام...

اااههههه.....



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من وانیا هستم به معنی هدیه با شکوه خداوند... 1389/10/18 در بیمارستان بیستون کرمانشاه ساعت 10:16 دقیقه بدینا اومدم و ماه آسمون زندگی مامان و بابام شدم. من خیلی باهوشم، قراره خیلی درس خون، با ایمان و سختگوش باشم که باعث افتخار همه خصوصا مامان و بابا، شهر و کشورم باشم آدرس وبلاگ قبلی من که بخاطر مشکلات بلاگفا به اینجا مهاجرت کردیم: vaniajoonam.blog.com

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 8 نفر
بازديدهاي ديروز : 23 نفر
بازدید هفته قبل : 170 نفر
كل بازديدها : 57121 نفر
امکانات جانبی