وانیا، هدیه با شکوه خداوند
تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : مرتبه

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

به وبلاگ دختر گلم وانیا جون خوش اومدید.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 84 مرتبه

سلام سلام خوبید؟

جونم براتون بگه ما هفته گذشته 25 اردیبهشت تهران عروسی پسر دایی بنده دعوت داشتیم. جمعه 24 صبح زود همراه باباعلی، وانیا، مامان، بابا و داداشم راه افتادیم به سمت تهران. به همدان که رسیدیم تصمیم گرفتیم بریم خونه پسر عموی پدر بنده... رفتیم انجا تا ساعت 4 موندگار شدیم. بقیه برادرها هم به ترتیب اومدن واسه دیدن پدرم و خانواده..

شب رسیدیم تهران رفتیم خونه خاله ام که حساااابی خوش گذشت... روز 25 ام هم ساعت 7 عصر رفتیم به سمت باغ عروسی... خیلی خوش گذشت مخصوصا که وانیا خانوم با مبین کلییی آتیش سوزوند و بازی کرد..



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 135 مرتبه

جمعه 2 اردیبهشت با دوست مامانم خاله توران رفتیم واسه جوانرود و جنگلهای اونجا اتراق کردیم تا عصر..

ناهار رو هم باباعلی واسمون کباب درست کرد...

پ.ن 2: هوووورررررا عکسهای عیدمون آپلود شد....  واسه دیدنشون برید دو پست قبل تر....



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 12 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 95 مرتبه

میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.....باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی ، گم کرد.
+"عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش..
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد ، عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری ، گاهی از خوشی هایت ، گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت..
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد:
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است..
برای بعضی ها هم بدست آوردن...اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند..
گاهی موهایشان را، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد..
گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند..
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند
دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند "...
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :
+"گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود !!تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند ، عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد..
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"..
لبخندی زدم ، از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...عاشقی چقدر به من نمی آمد ، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود ...خیلی زود


پ.ن: نمیشه عکسها رو لود کنم.... چرا؟؟؟؟؟ ااااههههه... گفتم حداقل ی متن قشنگ بذارم واسه دخترکم

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 28 فروردين 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 129 مرتبه

سلااام دوستهای گلم... خوبید؟

وااای این عکسهای ما آپلود نمیشه... کلی از عید گذشته و ما هنوز نتونستیم عکسها رو لود کنیم...

از دست نت کلافه ام...

اااههههه.....



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 فروردين 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 189 مرتبه

سلام دوستای گلم... با تاخیر اومدیم ببخشید.

ایام عید مسافرت نرفتیم و خونه موندیم که به دید و یازدید و مهمونی گذشت. چند روز اون وسط بارون بود که ما هم یک روزش رو رفتیم بیستون و خیلی خوش گذشت هرچند خیس هم شدیم...

بریم سراغ عکسهای نوروزی در ادامه مطلب...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 2 فروردين 1395 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 140 مرتبه

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

بوی جان می آید اینک از نفس های بهار
دستهای پر گل اند این شاخه ها ، بهر نثار
با پیام دلکش ” نوروزتان پیروز باد ”
با سرود تازه ” هر روزتان نوروز باد ”
شهر سرشار است از لبخند ، از گل ، از امید
تا جهان باقی است این آئین جهان افروز باد . . .

زلال ترین شبنم شادی را همیشه بر لبانت آرزو دارم

نه برای امروزت ، بلکه برای فردای هر روزت . . .

عیدتون مبارک



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 دی 1394 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 324 مرتبه

 

وانیای من؛

ای همه ی هستی من............

 من در صدایت آرامش........

 در نگاهت زندگی..........

 در کلامت طراوات ..........

 و در وجودت خودم را پیدا کردم..........

 روز تولدت تو همان اولین ثانیه ها..........

 

 انگار دوباره زنده شدم.............

مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است
دلواپسی هایم دو چندان شد،خدا را شکر !

 

مادرانه نوشت: مادر شدن، عبوراز سخت ترین امتحان خداوند است. خداوند، کمکم کن که درادامه مسیر سربلند باشم. هم پیش تو و هم پیش زیباترین هدیه ای که به من بخشیدی.

 

پ.ن: امسال تولد دخترکم، بخاطر امتحان مامانش با یک روز تاخیر و روز نوزدهم دی ماه برگزار شد...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 29 آذر 1394 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 263 مرتبه

آﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺗﻮﻟﺪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﯿﮕﻨﺎﻩ ﻣﺎﯾﻪ ﻧﻨﮓ ﻋﺮﺏ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ ! ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﮐﺎﻥ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻪ ﻃﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﺍﻧﺠﺎﻣﯿﺪ...          
 ﻧﯿﺎﮐﺎﻥ ﭘﺎﮐﻤﺎﻥ، ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﺷﺐ ﺳﺎﻝ ﺭﺍ،         
 ﺷﺐ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﯿﻨﻮ (ﺍﻟﻬﻪ ﺯﻥ) ﻭ ﻣﯿﺘﺮﺍ (ﺍﻟﻬﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ) ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﯾﻠﺪﺍ ﻧﺎﻡ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ,        
 ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ.         
ﯾﻠﺪﺍ، ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻧﺎﻡ ﻭﻃﻦ ﻭ ﻋﺮﻭﺱ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ، ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ.                  

ﻣﻬﺮبانان ﯾﻠﺪﺍیتان ﻣﺒﺎﺭﮎ..

واسه دیدن عکسهای یلدایی بریم ادامه مطلب....



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 29 آذر 1394 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 239 مرتبه

بوی یلدا را می شنوی؟
انتهای خیابان آذر ...
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان ...
 قراری طولانی
به بلندای یک شب....
شب عشقْ بازیِ برگ و برف...
پاییز
چمدان به دست ایستاده ...
عزم رفتن دارد....
آسمان بغض میکند ...
میبارد ...
خدا هم میداند
که عروس فصلها
چقدر دوست داشتنی‌ست ...
دقیقه ای بیشتر
مهلت ماندن میدهد ...
آخرین نگاه بارانی‌اش را
به درختان عریان میدوزد ...
دستی تکان میدهد ...
قدمی برمیدارد
سنگین و سرد

کاسه ای آب میریزم
پشت پای پاییز ...
و ...
تمام میشود ...
پاییز
ای آبستن روزهای عاشقی ...
رفتنت به خیر ...   سفرت بی خطر



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 18 آذر 1394 | نویسنده : مامان سمانه
بازدید : 345 مرتبه

کلللییییی از سفرمون می گذره اما تا حالا نشد بیام و عکسهای گل دخترم رو بذارم. پنجم مهرماه راهی رامسر شدیم و بعد از چهار روز از آنجا به سمت رشت رفتیم.

 



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من وانیا هستم به معنی هدیه با شکوه خداوند... 1389/10/18 در بیمارستان بیستون کرمانشاه ساعت 10:16 دقیقه بدینا اومدم و ماه آسمون زندگی مامان و بابام شدم. من خیلی باهوشم، قراره خیلی درس خون، با ایمان و سختگوش باشم که باعث افتخار همه خصوصا مامان و بابا، شهر و کشورم باشم آدرس وبلاگ قبلی من که بخاطر مشکلات بلاگفا به اینجا مهاجرت کردیم: vaniajoonam.blog.com

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 4 نفر
بازديدهاي ديروز : 25 نفر
بازدید هفته قبل : 197 نفر
كل بازديدها : 34225 نفر
امکانات جانبی