وانیا، هدیه با شکوه خداوند

دخترم زمان می گذرد

دخترم، همین طور که زمان بر تو می گذرد نگاه کن، و خواهی دید که دنیا به بزرگی انتظار تو نیست. آدم ها آنی که من همیشه قصه می کنم در گوشت نیستند و تو از تماشای این همه تفاوت بین زیبایی و حقیقت متاثر یا شگفت زده خواهی بود؛ اما گلم، تو نخواه که حقیقت داشته باشی بخواه که مثل اقلیت باشی بخواه که عاطفه ی دیگران را به سلیقه ی خودت ارجح بدانی و البته که بلند پرواز و زیبایی طلب باشی، و آن قدر بزرگ که هیچ سنگی برای دست های دخترانه ات بزرگ باشد بین بزرگ شدن ها و فهمیدن های زندگی، چیزهایی عوض می شود، فراموش می شود، نیست می شود. من هرگز به تو نخواهم آموخت که خیلی زودتر از همسالانت وابسته به من نباشی؛ به تو یاد خواهم داد که دنیای زیبایی ها و ...
27 بهمن 1392

خاله ساناز

هفته گذشته یکی از دوستای خوذم که خونه اش آبادنه اومده بود. خاله ساناز به روز اومد خونه ما و نارین خوشگله ناز رو هم ما زیارت کردیم... به روز هم با خاله ساناز رفتیم خونه خاله لیلا که از اونجا هم وانیا رو پارک بردیم. قربون دختر نازم برم که واسه همه عکسهاش ژست میگیره اونم ژستهای باحال و تک...
4 بهمن 1392

پیش به سوی مراسم تولد 3 سالگی وانیا جونم......

  هووووررررا تا مراسم جشن تولد وانیا جون که با یک هفته تاخیر داره برگزار میشه فقط 2 روز مونده.... ایشاله جشن وانیا جونم 5شنبه شبه و ما مهمون داریم.... چون سرم شلوغه انشاله بعد مراسم با کلی عکس و خبر میایم.... عکسهای برف و مسافرت و تولد... وانیا عروسکم: خوشحالیم که تو رو داریم و خدا رو هزار بار شکر می کنیم که تو فرشته سالم و زیبا رو به ما داد و خوشبختیمون رو صد چندان کرد پرنسس کوچولوی من دنیا دنیا دوستت داریم. ...
24 دی 1392

پندنامه مامان

زیبای بی همتای من همیشه و در همه حال به یاد داشته باش هروقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن... چون کسی هست که عاشقانه دوستت دارد. اشکهایت رو پاک می کنه و دستهایت را صمیمانه می فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت... و اگر باور داشته باشی می بیتی که ماه و ستاره ها هم با تو حرف می زنند. باور کن و مطمئن باش که با او هرگز تنها نیستی.... فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی. ...
24 دی 1392

تولد 3سالگی

امروز تولد منه     باید که شادی بکنم       از لحظه تولدم       باید که یادی بکنم عزیزکم! امروز روز توست! امروز دیگه سه ساله میشی قربونت برم..سه سال تمام!باورم نمیشه... این روزا خیلی شیطون بلا تر از همیشه شدی..ولی زبونته که ما رو متعجب میکنه و هر روز یه حرف تازه ازت میشنویم... امسال تولدت رو ایشالا چند روز دیرتر میگیرم... وانیا سادات مهربونم ...عشقم...عزیزم...تولد 3 سالگیت مبارک عزیز دلم نمیدونم از کجا بگم..از چی بگم..کلی میخواستم برات بنویسم..از این نوشته های رمانتیک..ولی نمیدونم چطوری..عزیزم با ساده ترین جمله ها برات مینویسم...تولدت مبارک عشق کوچو...
18 دی 1392

مسافرت برفی

وانیا جونم عشق مامانی، این چند روز تعطیلات رو با بابا علی رفتیم مسافرت خونه خاله جون... 3 شنیه صبج رفتیم و خاله لیلا هم عصر 4 شنبه اومد و به ما ملحق شد... واقعا خوش گذشت... برف اومد و حسابی غافلگیر شدیم... 4 شنبه صبح با خاله جون، دایی جعفر، مبین، باباعلی رفتیم تو حیاط و برف بازی کردیم و آدم برفی ساختیم... البته آدم برفی رو دایی جعفر و مبین شروع به ساخت کردند. خلاصه 5 شنبه عصر هم دایی جعفر ما رو برد خارج شهر که برف بیشتری بود و حسابی برف بازی، سرسره یازی کردیم و خوش گذشت... البته دختر مامان یک کم از برف بازی می ترشید که فکر کنم اونم بخاطر این بود که تا حالا برف ندیده بود بچم... الان نتمون مشکل داره حتما تو پست بعدی عکسهای وانیا، آدم برف...
7 دی 1392